برنتبرنت |
||
اومدم تو وردپرس واسه مطلب اردشیر نظر بدم دیدم "رایانشانی" میخواد ازم!!!..هر چی فکر کردم نفهمیدم!..عدد شانسی زدم ارور داد، فامیلیمو نوشتم ارور داد!!
،نام پدر!، تاریخ تولد!، شماره شناسنامه!. کد ملی!، (به عقلم شک نکنید تو رو خدا، عجیبه اسمش دیگه). آخرش مجبور شدم به اردشیر اس ام اس بدم که این چیه دیگه!!..
.هر کاری میکنم نظرم ثبت نمیشه!..
خداییش مگه ایمیل چشه؟!!..
یهو یاد این جوکه افتادم و هوس کردم بذارمش تو وبلاگ!..
"از یه نفر تو سفارت آمریکا می پرسن اسمت چیه؟ می گه : POWER GOD NEW DAYS
می پرسن معنیش چیه؟ می گه: قدرت الله نوروزی!"
هر چند حالا که به ایمیل میگیم رایانشانی!!!!، دیگه نباید با شنیدن POWER GOD NEW DAYS بخندیم دیگه!..خوب اونا هم تبدیل میکنن به زبون خودشون!..مگه چشونه؟؟؟!!.. تازه میفهمم اون جوک نیست و یه جمله خبری بود فقط!
اینم از آهنگ وبلاگ به سفارش مهدی غلامزاده...
خودم که از عشق و عاشقی چیزی نفهمیدم...حداقل میتونیم خودمونو عاشق نشون بدم!..
اگه از آهنگش خوشتون نیومد، میتونید هر چی که دلتون خواست به مهدی بگید!!
...
در صحرا میوه کم بود. خداوند یکی از پیامبران را فراخواند و گفت: «هر کس در روز تنها می تواند یک میوه بخورد .»
این قانون نسل ها برقرار بود و محیط زیست آن منطقه حفظ شد . دانه های میوه بر زمین افتاد و درختان جدید رویید . مدتی بعد، آن جا منطقه ی حاصلخیزی شد و حسادت شهرهای اطراف را بر انگیخت . اما هنوز هم مردم هر روز فقط یک میوه می خوردند و به دستوری که پیامبر باستانی به اجدادشان داده بود، وفادار بودند. اما علاوه بر آن نمی گذاشتند اهالی شهرها و روستا های همسایه هم از میوه ها استفاده کنند. این فقط باعث میشد که میوه ها روی زمین بریزند و بپوسند. خداوند پیامبر دیگری را فراخواند و گفت :«بگذارید هرچه میوه می خواهند بخورند و میوه ها را با همسایگان خود قسمت کنند .»
پیامبر با پیام تازه به شهر آمد . اما سنگسارش کردند، چرا که آن رسم قدیمی، در جسم و روح مردم ریشه دوانیده بود و نمی شد راحت تغییرش داد . کم کم جوانان آن منطقه از خود می پرسیدند این رسم بدوی از کجا آمده. اما نمی شد رسوم بسیار کهن را زیر سؤال برد، بنابراین تصمیم گرفتند مذهب شان را رها کنند . بدین ترتیب، می توانستند هرچه می خواهند، بخورند و بقیه را به نیازمندان بدهند . تنها کسانی که خود را قدیس می دانستند، به آیین قدیمی وفادار ماندند .
اما در حقیقت، آن ها نمی فهمیدند که دنیا عوض شده و باید همراه با دنیا تغییر کنند.
از کتاب: پدران، فرزندان، نوه ها"
(پائولو کوئلیو)

هههههههههههه........
تو عباسپور از بس که درس می خوندیم وقت نمیکردم بریم غذاخوری!!

با تو هستم ای قلم ... !!!
با تو ای همراه و ای همزاد من ...
سرنوشت هر دومان حیران بازی های زشت سرنوشت
شعرهایم را نوشتی دستخوش
اشک هایم را کجا خواهی نوشت ؟
نمی خواهم خدایم بیکران باشد
نمی خواهم عظیم و قادر و رحمان
نمی خواهم که باشد این چنین
آخر خدا را لمس باید کرد
نگو کفر است
خدا را می توان در باوری جا داد
که در احساس و ایمان غوطه ور باشد
خدا را می توان بوئید
و این احساس شیرینی است
نگو کفر است که کفر این است
که ما از بیکران مهربانیها برای
خود خدایی لامکان و بی نشان سازیم
خدا را در زمین و آسمان جستن ندارد سودی
ای آدم تو باید عاشقش باشی
و باید گوش بسپاری به بانگ هستی
و عالم که در هر خانه ای آخر خدایی هست
نگو کفر است اگر من کافرم ، باشد !
نمی خواهم خدایا زاهدی چون دیگران باشم
نمی خواهم خدایم را به قدیسی بدل سازم
که ترسی باشد از او در دل و جانم
نگو کفر است
که سوگند یاد کردم
من به خاک و آب و آتش بارها
ای دوست خدا زیبا ترین معشوق انسانهاست
خدا را نیست همزادی که او یکتا ترین
عاشق ترین معبود انسانهاست
